![]() |
![]() |
|
| و در گوشهای ما بانگ براهین یکتایی او پیچیده است |
|
برای محمد حسینی...با کمال انفجار!
پشت در اتاق صفر اجرام مردود ــ دو مرد مجرم سایه هایش گره می خورد با هم می شود " کسوف " زندگی می کند زیر لحاف پوست خرسی اش ولی زیرش همیشه سرد تا اجاق دو تا در و یک دالان فاصله است آنوقت یخ می شکند بالای سرش می گوید : " بنویس...! " می نویسیم از پنجره ...از ماه از هر چه می دید دور یخ ولی یخ همیشه مظلوم می شود او را که باد نمی برد او را که ترس نمی ریخت اشکهایش... اشکهایش یخ می زد ساقهایش یخ می شکست یخ بود فقط اما از یخ حرفی نماند می گویم : " یخ خود ماست شاید نمره صفر پای برگ سیاه" نمی گوید اما یخ بسته بود آن شب" کسوف "شد ! همین!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 6:24 بعد از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عاقبت رو یاهای خواب روزانه ات آسمان را پر خواهد کرد ...!
|
|
RSS
|