![]() |
![]() |
|
| و در گوشهای ما بانگ براهین یکتایی او پیچیده است |
|
بیرون است این بیرون از رنگ که هر چه رنگ است تنها توی اتاق من تو هم یک رنگ روی این بوم ـ که بوم را وآن بیرون هنوز بیرون است سیاه و سفید از باد و باران ـ که باران هر قطره اش می خندد به خاک ـ از خاک می رویدم چه رویشی که مرگش نمی آید
وقتی صبح زود رنگین کمان هم پاره است توی شلوغی شنبه ی بی مغز مغز من پر است از "است و شد و بود و گشت" آنچه آن بیرون نیست تنها شاید یک مغز است ـ که مغز
با من بیرون بزن تا ببینی هرچه یک عمر سایه می دیدی
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عاقبت رو یاهای خواب روزانه ات آسمان را پر خواهد کرد ...!
|
|
RSS
|