![]() |
![]() |
|
| و در گوشهای ما بانگ براهین یکتایی او پیچیده است |
|
به یادت نیست روزی درد روزی مرگ ویا فریاد یک دیو میان جنگل افرا نمی دانی صدای زوزهء مام زمین چیست ویا طعم گس سیگار بعد از این شبهای بی همدرد سوای بوسهء مادر سوای گریهء من در شب آخر چیزی نیست در یادت تو از مردان آزاد سوار باد از شکار قرقیان تیز پرواز جه می دانی؟ چه می دانی که ریگ کوچک شنزار که روزی جان یک کوه جوان بوده است حال تنهاست بر راه ویا خورشید اغواگر میان قهوه ای وزرد روی بوم مغرب دریا سر افکنده است به داس ماه تو گیجی نمی فهمی صدای باد آزادی چه تلخ می آید این روزها! وشاید تو از جنس من و عشق و خدا نیستی... هیچگاه!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 2:46 قبل از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
بخواب ای رگ من که از داغ غیرت پرگناهم بکاو ناخن من که گور است تنها پناهم
باران ببار بر صورت من که مثل قیر سیاهم تفتیده گونه هایم مثل خاک خشکم خشک و پیر...تباهم تابش خورشید می برد تاب گرمی مهر را هم بر نمی تابم فس فس این مارها هنوز می آید می زند زنگ در اقصای راهم سایه ای پاهای من را سخت می گیرد مرگ می خزد باز از کنارم باران دلم تنگ است برایت گر نباری مرده ای در ریگزارم...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 2:11 قبل از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عاقبت رو یاهای خواب روزانه ات آسمان را پر خواهد کرد ...!
|
|
RSS
|