![]() |
![]() |
|
| و در گوشهای ما بانگ براهین یکتایی او پیچیده است |
|
از پوچی این مشتهای پی در پی خسته ام ازاین خلاء از ابهت توخالی آنان که اینجایند به تو می گویم اوکه مرا می آزارد مرد آن نیست که پوست مرا بخراشد وتو که صاف جلوی رویم نقش می بندی وبه خشونت پوستم می گریی جلویم را نگیر! به مرگ پاسخ خواهم گفت "آری" حتی اگر ترسناک تر از دنیای من باشد عمریست می خواهم بفشارمش مثل پرتقال! از جنگیدن برای اثبات قضیه های آنان خسته ام از پرسشهای سخت کاغذهای سپید را جایی برای نوشته هایم نیست می خواهم درشت بنویسم خیلی درشت تر از آدمهای بزرگ! واز آن بالا روزی به تو نشان خواهم داد نوشته هایم را آنچه یک عمر می خواستم بنویسم ولی نمی شد
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
توي ايستگاه ...مثل بوق ايستاده ام مي گويم "تنهايي از سفليس بدتراست" او كه خيلي مي داند هيچ رقم موافق نيست هي با عينكش بازي مي كند...مي گويد "نه" يكي آن طرف ما را تماشا مي كند نمي داني چه خوب زل ميزند من هم او را بو مي كشم عرق مي كند بيچاره...! نمي دانم نظرش چيست يك آدم چاق هم هست پيپش روشن است چه عطري! دلم مي خواهد بغلش كنم ولي شكمش نمي گذارد لااقل اين طور فكر مي كنم مترو مثل مستراح نمي شود ولي خيلي خوب است همه فكر مي كنند خيلي ها تنهايي را دوست ندارند مثل من... او كه به ما زل مي زد از بغل من در مي آيد همين ايستگاه پياده مي شود عينكي ناراحت است مي گويد "كاش پيش ما مي ماند" مي گويم"او كه رفت...!؟" مرد چاق مي گويد"همه مي رويم..."
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
درست وقتی می خواهم بروم جلویم را می گیرد بغض مرا می گیرد گریه...زیر گریه ...می زنم گریه...وفقط همین با یک فریاد سولویش را می سازم و گاهی ساز می شود آواز تنها می شوم با گریه و پنجره ودیوار که خزیده اند از من مثل مرگ سراپا پنجره ام سرا پا چشمهای تو را زندگی می کنم تنها با گریه وگاهی ساز ویک فریاد همیشه هست یک فریاد که جلویم را می گیرد درست وقتی می خواهم بروم...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عاقبت رو یاهای خواب روزانه ات آسمان را پر خواهد کرد ...!
|
|
RSS
|