![]() |
![]() |
|
| و در گوشهای ما بانگ براهین یکتایی او پیچیده است |
|
مثل مگس در هوای یک اتاق...مسقّف وای!پنجره ای هم نیست باز ولی خرسند دل می زنم بال! شکسته خطّی بی انتها گاه تند مثل زمان وگاه کند تر از عقربه ها پی یک حس غریب یک تابلوی سپید میان این همه دیوار همرنگ ته دیگ هر شیشهء آبستن زنگار ویا صورت وحشی تر از مرگ انسانها بی اختیار ...غرورم به زمین می افتد! وز ...وزی سر می رود ازاین پر وبال تو چه می پنداری این آه مرا؟! هیچ مهم نیست وتنها پرواز را عشق است رسته ... پیوسته... شکسته حتی بی بال!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
لاشخور ها بالای سر اعتصاب در آسمان شهر می چرخند ومی چرخد فکر ما...
-----------------------------------------------------------------------------------
ته فنجان من یک نیمکت خالی جا مانده که هر روزش را منتظر من می ماند نگاهی به دور و برم می اندازم گوشه ای نشسته اند پیرمردان بازنشسته ای که از وادی من دورترند آنها هم شب را کابوس می بینند انگار روی میز شطرنج همهء دنیاشان
بو ی نان دیوانه ام کرده از کنارم می گذرد عابری خسته که نشستن هم رفته از یادش وبوی نان برایش فرقی ندارد با بوی علف دخترکی کوچک می گذرد زود دستش چه زود رها می شود از دست پدر به دل غمی می افتد از ترس افتادن آن دختر کوچک به خود می لرزم...
همچنان چرا می اندیشم همه مان رفته ایم از یاد!؟ همچون باد...!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عاقبت رو یاهای خواب روزانه ات آسمان را پر خواهد کرد ...!
|
|
RSS
|