![]() |
![]() |
|
| و در گوشهای ما بانگ براهین یکتایی او پیچیده است |
|
یک روز موجهایی از زندگیت به عقب برگردد شبی با دریای ابر رو به رو نوک سبز یشمی صداهایی عمیق به گوشت زخمه ایست از نا هنجارهای کودکی از شیون گرسنگی وحجم حنجرهء زنانه ای که گوش را می فرساید خیالاتی از لحظات رفته اسفی بر باد خواهی خورد رفتن کار من نیست وتو تنها همه چیز را می دانی شکاری در پی صیاد اینجاست سعی من بر هدف بودن است سینه ام رو به تیرهای کور تو گرگ باش ما را به حال خود بسپار
"که پیر گشت و تغیٌر در او نمی آید"
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
آنجا که کابوسهایم بوی علف می گیرند ...می گریزم می پرسم پس بگویید فرق حلزون با مروارید را بگویید چشم باز چیست؟ به کجای این رنگ زرد باید پرید؟ شفای من دست کیست؟
تکه نانت در آب می رود درویش همانجور لب جوب ایستاده ای! باز هم با یک آبنبات چوبی... و یا یک آدامس نصفه که همدمی را یادم داد فصل دست افتادن من است انگار
حلقه های پرتقال گوشهء لیوان یک روز خشک می شوند و می افتند آن روز گلویم می گیرد وکابوسهایم بوی علف می گیرند
!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
می ترسم از نوشته هایم و می گریزم از هر آنچه رنگ جوهری بر تن دارد ازدم همه چیز منطق را به یاد می آورد این است که به جانم می نشیند آنچه دلیلی برای اثباتش نیست!
وای بر ما اگر قضاوت را بر اساس باطل داوریم!
اینجا کلاغهایی به فکر فرو می روندتا تفاوت انسان و مترسک رابیابند ماندن یا رفتن...! شاید فرق در ایستادن است هر مترسکی صانع دست کسیست که خود خواهد رفت شاید مشت پوشال را غیرتی است که انسان را نیست وعاشق را غربتی است که معشوق را نیست... هیچگاه...!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عاقبت رو یاهای خواب روزانه ات آسمان را پر خواهد کرد ...!
|
|
RSS
|