![]() |
![]() |
|
| و در گوشهای ما بانگ براهین یکتایی او پیچیده است |
|
نبوییدمت!
سرو را خاکستری کردی ! وشاهدت...تردی اعصاب ما این روزها گاه می شکنیم دورتر از صبح سپید و تو را جستجو در باد... با بوی تو...مثل سگ...! ویا پرکلاغی موهایت...توی دست من! نبوییدمت با باد رفتی...!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
صورتك برفرياد شاهدي بر زورق انزوا نقش بسته رودمن بي تاب است كوچه اي مه اندود نغمه اي براي آسمان فرزند بيد مجنون بي قراري مي كند سهره نيز جفت خودرا مي خواند چپاول بيدار است مرد مي خوابد فرد مي گريزد شهابي ديدم آرزوها گره خورده اند يوغ آويزان است يك آن در"تخت جمشيد"بودم مكر روباه آنجا بي رنگ بود قرمز از خون مي چكد شنلي خاك خورده نامه اي از طغيان عرصه بر ما تنگ است صدايي چه ميگويد؟
نمي شنوم!
۹۰روز مانده...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
پروانه را باد کردم
توی شربت شما ببخشیدش وهر هنری از فکرت بیرونتر فزونی این قند را از ذهنت بیرون کن
مجله توی مجله پر از فرمایش عکس تو را می گویم اینجا چه می کند!
شاید بن بستیم همه مان مثل لیوان سعی کن بیابی خود را آن ته مگر هفت سنگ بلد نیستی؟ سنگ اول : خودت سنگ دوم: خودت . . . سنگ آخر: خودت یکی با تاریکی همیشه بود یک با شش می شود هفت!!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 4:37 بعد از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
درکرانهء این حوض
آبی منتهی به یک سیب سرخ غلتان به هوای هق هق آن شبها سوته سر کشید این دل را
یافته هایم از نو می درخشند در کف موجهایی بر زندگیت بود گرمی آبهای زیر یخ ونور چراغ دستی تو عمود بر چهره ام
لحظه ها را خوش گذشت وشعورمان پیوسته باد... پارچه ای رنگ من است بارانی نقش تو
خیسی پیراهنت را دوست دارم باورت نمی شود مگر ؟! گلی پوست تنت بوی خیس از گل
از کرانهء این حوض تا سیب سرخ پارچه ای رنگ من است بارانی نقش توست
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عاقبت رو یاهای خواب روزانه ات آسمان را پر خواهد کرد ...!
|
|
RSS
|