![]() |
![]() |
|
| و در گوشهای ما بانگ براهین یکتایی او پیچیده است |
|
خدای شبهای تاریک
از پشت فرسنگها خلاء چه نورانی است! خیره می کند چشم بوسه می زند بر فکر آزادت که غوطه ور مانده بین نیلی و خاکستری حال کجا مانده شعور؟! یا ذره ای دید که بیند چه غوغاییست! میان معده تا قلبت تنها یک وجب راه است مومن قلب خود بینا کن! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
تو به خانه نمی روی!
فراری به گوشهء خیابان زادگاه خواهرانت پناه را زیر سقف شکارچی ها قدم می زنی وتراوش نگاه پوسیده تر از هر مردار به روی تنت از روی یک میلهء افقی سرد و خیس قدمهای وارونهء تخت دیوار عمود به عمودت را اندازه می گیرند دایرهء دید به سوی تو مرکز مختصات همگی را یدک خواهی کشید پشت سرت زمین را کنده اند درست همین حالا پس به ارتفاعی فکر کن یا ماده کفتاری مردار پرست... درست مثل خواهرانت که دیگر به یک تف خریدار ندارند! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عاقبت رو یاهای خواب روزانه ات آسمان را پر خواهد کرد ...!
|
|
RSS
|