![]() |
![]() |
|
| و در گوشهای ما بانگ براهین یکتایی او پیچیده است |
|
گاه صورت دودگرفته ام را،زيرباران مي شويم
گاه هرنت موسيقي اش را،برخراش حنجره ام مرهم مي نهم گاه درآميختنش باخورشيد،معجزه اي جاويدبرايم ميسازد گاه نگاه بي حصاري درقطره هايش ،شرم بر پيكرم مي پاشد گاه فرق باران ودريا رانمي فهمم گاه به جاي دريا، روبه باران فريادهايم رامي خوانم گاه باران آرامم مي كند گاه دانه هايش رامي پرستم |
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
مشعلي در دست, خاموش است
ميهنم هر چه كه بود,بود, ديگر نيست اين عشيرهء مرده پرست تبارم را به زاري نشستند ليك چه سود...!؟ اشك تمساح به يادم آشنا مي آمد |
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:10 قبل از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
رو به یک آینهء گاه کثیف
صورتک می خندد شب به هنگام سفر ومن آویزان از هرآنچه تا کنون داشته ام حال که این دارایی ریسمانی بیش نیست به باریکی مو ومن امید به بالا دارم
صورتک می خندد و وجودم پر زخشم مشت دیگر می کوبم بر پهنهء دیوار شیشه ها می لرزند وبه من می گویند: "آرامتر..." شبهه ای در دل من می زند نقش وفکری ز سرم می شود پرت همچو تاری که از کمان رخت ببست رو به یک آینهء گاه کثیف شاید این منم ... که به تصویر خودم می خندم! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عاقبت رو یاهای خواب روزانه ات آسمان را پر خواهد کرد ...!
|
|
RSS
|