![]() |
![]() |
|
| و در گوشهای ما بانگ براهین یکتایی او پیچیده است |
|
سحرگاه به بیداری محکوم
به هوشیاری معدوم به نماز ایستاد در محراب سوی قبلهء جان مست و خراب عطر نارنج و ترنج خط ممتد در پی سنگ شهاب به زمین سوی فکند به زمان پشت نکرد رنگ معراج فروخت حرمت گندم داشت
سحرگاه به بیداری محکوم به هوشیاری معدوم محراب به سجادهء تن به نماز ایستاد جانش را قبله او بود اینبار ملایک در برش کالبدش خالی بود او خدا شد انگار حرمت گندم را در پی سنگ شهاب به معراج رساند جسدش در خون ماند قاتلی از پس قتلش خواند: "بهشت منتظر ماست...!" |
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
از تمام جنگل آرامش
یک وجب خاک به من هدیه دهید گوشه ای دنج که در آن فقط خود بینم نه دگر هیچ! دور از این همهمه ها بشوم ناشنوا جز صدای خود و دنیای خودم نشنوم هیچ! طاقتم طاق شده نفسم سنگین است مشمیز گشته ام از بوی تعفن یاد روزی که نمی فهمیدم! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
شاهد ململ آویزان از نگاهت پله های چوبی روبه بالا سقف پوشالی و دیوار کاهگل تلخ وجوان... چینی سپید گردنت گردهء پر موی من شفتالو وتمشک درخت آلوچهء پربار سطل پراز آب و یک شیشه نمک چاه عمیق از خواب وعکس من بهانه های روزانه و خروس بی محل حیاط سبز و صدای باد و برگ جای پاهای گلی روی فرش تخم اردکهای توی کفش تجزیهء نورهای دور روی تور کور سوی ستاره های جورواجور تو کنار خواب و رویا سررسیدهای تازه و من بیدار شمعها هنوز خاموشند بیا باز بخوابیم! با شمارش من... سه...دو...یک! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
درمیان انسانها شایع است که روزی از تخت خواب کودکی هایشان اژدهایی خواهد رویید من باورمی کنم وپیرزنی می بینم که هنوز را تاآخر به پای اژدها سوخته است روزی اژدها به یادمی آورد "این آفتاب لب گور است" وباآتشی اجاق پیرزن را گرم می دارد برق در چشمان پژمردهء سپیدگیسو تماشاییست گرچه سرش پایین است... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
تو چه خوب وروشن مي دانستي قدرمحبّت رابه يادسپرده ام قرص من كامل بود سهم تواز اين دوستي هاهيچ نبود باورداشتي كه تنهاييم راتاانتهاخواهم خوابيد دوست داشتي روسريت را وازقطره هاي خونم گريختي اينجاهيچ ازمن نماند اين شدكه شب راتازيانه زدم ولي بازخوابم برد انديشيدم باخود زوربي خوابي راخواباندم به جاي خود واينك شبي ديگربود چيزي برچشم ترم انگاركمان مي داشت توبي طرف بودي من ازدور،بازيت راديدم روشني چراغ باغچه تان مي گذاشت تا ببينم توراتاصبح وگاه چه سرد! اما قرص من كامل بود تو مي ديدي... من گشنگي ام راازيادبردم توبه رخ كشيدي ندانستم چه شد... من عاقبت ديوانه شدم جنونم برايت گران بود ولي من نفهميدم! توروسريت رابرداشتي ورو به دوستي هايم خوابيدي من نطپيدم ،چون ديربود من ديوانه بودم...! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
دورتادورم پرازآدم بود انگار همۀ آدماي روي زمين اونجابودن يه سالن انتظار به وسعت زمين! همه صف كشيده بودن فقط صداي نفسها شنيده مي شد ناگهان بغضي تركيد... بغض من بود؟! يه نگاه به دوروبرم انداختم اي بخشكي شانس! دوتا صف اونورتر يكي هاي! هاي!گريه مي كرد جماعت همگي باهم مي گفتن: "به!به...!دمت گرم...! يكي از اون بالا گفت: "صلوات بفرستين... ايشون آزادن! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
من شاه شطرنجم! من مي گم كي بايد كجا باشه خودم روي تختم مي شينم و فقط مي گم: "پراكنده نشيد... قلعه بگيريد... حالت حمله... دشمن رو كيش كنيد... من شاه شطرنجم من... م...........ن........! من مات شدم!" |
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
قاصدك مي گذرد ازكنارمن و من دلگيرم ناي خواندن نيست ونه اميد به ابر بهاري ميان گذر هر علاقه مانده ام دربه در ونيست پنجره اي باز كه از آن درددلم را به هواي نفس باد صبا بگشايم ديگر اين زندگي نكبت و نفرين به سراپا فرصت ديدن هر معجزه را مي گيرد درميان سينه آهي است كه دلم را به شرر مي سوزد درتب بي وقتي قاصدك مي گذرد از كنار من و من تنهايم هر خيال و فكري زسرم بيرون است... ظالمانه كشته ام حس يقين وشك راباهم ازته هرفرياد بوي گنديدۀ يك سيب درشت و قرمز شامه را مي بندد درميان ذهن من آشوبي است كه سرم را به زمين مي كوبد قاصدك مي گذرد ازكنارمن و من بي حرفم ديگرحتي زمزمه هم نيست به يادم ديده ام باد چه بي رحمانه جنبش شعلۀ عشقم به فنا واصل كرد ديده ام سرشك ديدۀ شب پره ها را كه به بازارسياه دنيا به پشيزي نخريدند ديگر حتي نيست پيامي كه به بال قاصدك آويزم قاصدك مي گذرد وبراي اولين بار بي تفاوت! بي حرف... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
صورتك برفرياد شاهدي بر زورق انزوا نقش بسته رودمن بي تاب است كوچه اي مه اندود نغمه اي براي آسمان فرزند بيد مجنون بي قراري مي كند سهره نيز جفت خودرا مي خواند چپاول بيدار است مرد مي خوابد فرد مي گريزد شهابي ديدم آرزوها گره خورده اند يوغ آويزان است يك آن در"تخت جمشيد"بودم مكر روباه آنجا بي رنگ بود قرمز از خون مي چكد شنلي خاك خورده نامه اي از طغيان عرصه بر ما تنگ است صدايي چه ميگويد؟ نمي شنوم! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
مي خواهم بدانم در من چه مي خواني؟ چيزي بيشتر از هجي شدهء كلماتي كه يك عمر ذهنم را فرسوده اند؟ مي خواهم بدانم به ياد داري روزي را كه حتي نام خربزه را هم سانسور مي كردند؟ هيچ شنيده اي شب را در ساتن سپيد؟ بارها اين فضاهاي خالي را درون ذهنم احساس كرده ام و آنها را با عطر آشنايان ناديده پر كرده ام اما هرازگاهي... باز هم به درون اين سياهچاله ها كشيده مي شوم آيا بايد مصيبت را باور كنم؟ آيا بايد در اين حفره ها غرق شوم؟ يا كه آب پرتقالم را بنوشم؟! حال حدس بزن...! پلكهايت را ببند و فقط حدس بزن...! چرا آب پرتقال؟ آري! درست حدس زدي من از سرزمين پرتقالهاي خسته آمده ام آنجايي كه شيرهء پرتقالها را قبل از چيدنشان مي دوشند! آنجا كه تفاله هاي تلخ تنها پشت درخت را خميده نگاه مي دارند و آرزو مي كنند كه زودتر بپوسند بميرند بيافتند. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
اين روزها كنار پنجره رفتن هم ويزا ميخواهد اين روزها براي دوستي هم كفاره بايد داد اين روزها براي افتادن اجازه بايد گرفت اين روزها نمي خواهند شب شوند اين روزها... دل من مي گيرد. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 4:27 بعد از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
نگران نباش دوست من! آخر همه چي تلخه مثل خيار! شوكه نشو رفيق! آدما ياد گرفتن دور خودشون ديوار بكشن مثل كلم! خيلي ها هم اين وسط منگن مثل گوجه فرنگي! ديدي بعضيها هيچ وقت حرفي براي گفتن ندارن؟ مثل كاهو؟ مي پرسي ما چيكاره ايم؟ خوب لابد هويجيم ديگه!!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
روزي مردي گفت: "خشم خود را پنهان از ديگران رها ساز" من سعي كردم ولي با مشت خود به تنهايي نتوانستم ديواري را فرو ريزم همچنان دروغ گفتم وبر خشم خود افزودم آنها نفهميدند كه خشمگينم اين كافي نبود! ترسيدم! نه از آنها... از اينكه اين مرا خشمگين تر ميساخت حرفهايشان را نمي فهميدم من خودم بودم! هر ازگاهي به روي دريا حنجره ام را مي گشودم به يك تكه نان وآب ولرم خود را سير مي ساختم و هرگز به آنها نمي گفتم! اكنون نمي دانم كه ديگر كي كنار دريا فرياد خواهم زد ولي تنها به اميد آن روز سكوت خواهم كرد آري! سعي مي كنم با اميد خود وبازهم مي نويسم از خشم و فرياد تا خود را قانع سازم آري!باز هم... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط بهمن حقیقت طلب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عاقبت رو یاهای خواب روزانه ات آسمان را پر خواهد کرد ...!
|
|
RSS
|