تبليغاتX
آب پرتقال
و در گوشهای ما بانگ براهین یکتایی او پیچیده است
افسوس که امروز قدرتی باقی نیست!

روزگاری به خیالی میتوانستم

تو و خود را کنار ساحلی بنشانم 

که ازکناری به تماشای هیاهوی جهان بنشینیم

فارغ از دست زمان

کینهء چرخ در آیینهء دریا به ابی شور بشوییم 

ونگاهی دوزیم به دور و نزدیک

 به تماشا بنشینیم تکراری را

از جنس خونابه و چرک

درصورت پر چین و چروک اکنون

که چگونه می نوازد ساز پوسیدهء خود را

دگربار به کوکی ناخوش

افسوس که امروز قدرتی باقی نیست! هرچند

می دانم روزی می رسد که دست من ...

آری! دست من فارغ از قفل زمان خواهد بود.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط بهمن حقیقت طلب | 
می گویم این بار

زندگی تکراریست متوالی

پوسته ایست از شب و روز

که قبای جسدم می شود و حیرانم

به چه سان می کشد این یوغ گران را

روح بی تاب و پر از ولوله ام

ذهن کنکاشگرم می گوید

سو به سوسوی چراغی دارم

که تنی از تن من

نفسش می دهد و می سوزد.

+ نوشته شده در  ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط بهمن حقیقت طلب | 
یک روز صبح تلفن زنگ زد

برای اجرای وظیفه احضار شدم

به محل وقوع جنایت رفتم

سلام گفتم

رییس پلیس گفت:

"سلام کاراگاه٬چه خوب شد که شما اینجایید"

قلمم را برداشتم و نوشتم

قربانی وارثی نداشت

مثل من

قربانی خونی در رگهایش نداشت

مثل من

قربانی چیزی را حس نمی کرد

مثل من

همه چیز سر جایش بود

جز روح او و من

خلاصه شباهتها انقدر زیاد بود که...

جا به جا مردم !

+ نوشته شده در  ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط بهمن حقیقت طلب | 
روزی شاعری قلمش را تراشید

روز دیگر دشنه ای شاعر را خراشید

روزی کودکی نان خواست

روز دیگرپدری ز جا بر خواست

روزی شکارچی تیری انداخت

روز دیگر شیاد شکارش را برداشت

روزی گوسفندی به جنگ گرگ رفت

روزدیگرسگی با گزگهابرگشت

روزی کاروان به راه افتاد

روز دیگر مقصدی رفت بر باد 

روزی مرا کشتند

روز دیگر جسدم را به فکر وا داشتند

اما...

امروز روز دیگری بود.

+ نوشته شده در  ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط بهمن حقیقت طلب | 
سلام

بی معطلی ،سر خط ،اصل مطلب

از این قرار که روزی و منی و یه آب میوه گیری

با یه روزنامه باز و صفحه ای خط خطی

که از دور شکل یه مشت اتفاقات همیشگی بود

بعدش هم، حقیقتش یه لیوان دلواپسی تنگش....!

بابا ،عجب امروزی!!!

بفهمی نفهمی چرچیل بازیم گل کرده بود که،

یه هو بعد از فقط چند تا خط اول

فهمیدم هممون یه جورایی آره ....!

این بود که گفتم"ولمون کن بابا

من یکی آب پرتقالمو میخورم."

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط بهمن حقیقت طلب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
عاقبت رو یاهای خواب روزانه ات آسمان را پر خواهد کرد ...!

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
آبان 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
پیوندها
محمد حسینی
هوشنگ ابتهاج
پیپ قرمز
عطسه های خیال
احمد شاملو
دو كلمه درددل
سایه های شب
هوای خنک استغنا
روزهای من
اخبار و اطلاعات نجومی
امین خسروی
هدی حدّادی
گیل ماخ
بهمن ساكي
سیمین بر
الميرا قديريان
ليلوا
مهدي تقي نژاد
مريم حقيقت
آتوساحصارکی
اتاق زير شيرواني
بي خيالي هاي...
تخته سیاه
سوزانا عرفاني
صبا رهگذر
احسان میلانی
آذرخش
سلام خداحافظ
امين شفيعي
بانك اطلاعات نشريات
پیام یزدانجو
پیپ قرمز "
بیرون تر از نگاه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Who Are You.mp3